پيرمرد ودريا

کد شناسه :2493
پيرمرد ودريا

داستان درباره‌ي پيرمردي به نام سانتياگو است كه يك ماهيگير بسيار باتجربه است، ولي مدت ۸۴ روز است كه هيچ ماهي‌اي صيد نكرده است؛ به همين خاطر شاگرد او كه پسري به نام مانولين است از سوي والدينش از همراهي پيرمرد در ماهيگيري منع شده است؛ با اين حال پسرك پيرمرد را بسيار دوست دارد و با اينكه او را در صيد ماهيگيري همراهي نمي‌كند، ولي همواره به وضع پيرمرد رسيدگي مي‌كند و نيازهاي او را برطرف مي‌كند. پيرمرد و پسرك به بازي بيس‌بال علاقه زيادي دارند و در طول داستان درباره‌ي آن گفتگو مي‌كنند. علاوه بر بيس‌بال پيرمرد شيرهايي كه در سفر به آفريقا ديده را بسيار دوست دارد و شبهاي زيادي خواب شيرهاي آفريقا را مي‌بيند. پيرمرد باور دارد كه عدد ۸۵ عدد شانس است و او مي‌تواند در روز هشتاد و پنجم يك صيد بزرگ داشته باشد.
پسرك طعمه‌ و وسايل صيد را براي پيرمرد تهيه مي‌كند و پيرمرد در صبح روز هشتاد و پنجم قايق‌اش را در آب انداخته و به تنهايي راهي صيد ماهي مي‌شود. در طي يك روز، پيرمرد از ساحل بسيار دور مي‌شود به آب‌هاي عميق خليج مي‌رسد؛ ظهر روز بعد و پس از انتظارهاي فراوان سرانجام يك نيزه ماهي بزرگ طعمه را مي‌بلعد و پيرمرد كه قادر به بالا كشيدن اين ماهي بزرگ نيست سعي مي‌كند كه طناب ماهيگيري را نگه دارد تا نيزه ماهي خسته شده و سرانجام بتواند آن را صيد كند. دو روز و دو شب به همين منوال مي‌گذرد و فشار طناب ماهيگيري پيرمرد را خسته و زخمي مي‌كند. در روز سوم نيزه ماهي خسته شده و شروع به چرخيدن به دور قايق مي‌كند، پيرمرد متوجه خسته شدن نيزه ماهي شده و  و با اين كه بسيار خسته و بي‌رمق است، با تلاش‌هاي فراوان نيزه ماهي را به كنار قايق كشانده و با فروكردن نيزه‌اي در بدنش آن را مي‌كشد.
پيرمرد نيزه ماهي را به كنار قايق مي‌بندد و پاروزنان به‌طرف ساحل حركت مي‌كند و در راه به اين فكر مي‌كند كه در بازار چنين ماهي بزرگي را از او به چه مبلغي خواهند خريد؛ اما پيش خود بر اين باور است كه هيچ‌كس لياقت خوردن اين ماهي باوقار و بزرگ منش را ندارد. در راه بازگشت، كوسه‌ها كه از بوي خون پي به وجود نيزه ماهي برده‌اند براي خوردنش هجوم مي‌آورند و در چند نوبت مقدار زيادي از گوشت نيزه ماهي را مي‌خورند؛ پيرمرد چندتا از كوسه‌ها را از پا درمي‌آورد، ولي در نهايت شب كه فرامي‌رسد كوسه‌ها تمام ماهي را مي‌خورند و فقط اسكلتي از او باقي مي‌گذارند و پيرمرد به خاطر قرباني كردن ماهي خود را سرزنش مي‌كند. در روز بعد پيرمرد پيش از طلوع آفتاب به ساحل مي‌رسد و راهي كلبه‌اش شده و از شدت خستگي به خوابي عميق فرومي‌رود.
در صبح آن روز، عده‌اي از ماهيگيران براي تماشا به دور قايق او و اسكلت نيزه‌ماهي جمع مي‌شوند و از بزرگي آن تعجب مي‌كنند. اما شاگرد پيرمرد، مانولين، فقط سلامت پيرمرد برايش مهم است و براي او در كلبه‌اش روزنامه و قهوه مي‌برد. وقتي پيرمرد از خواب بيدار مي‌شود به پسرك قول مي‌دهد كه بار ديگر همراه هم براي صيد ماهي به دريا بروند. پيرمرد از فرط خستگي زياد دوباره به خواب مي‌رود و خواب شيرهاي سواحل آفريقا را مي‌بيند.


 

بررسی و نظر خود را بنویسید

1 2 3 4 5

 *

 *

0 نظر