مرگ در مي‌زند

کد شناسه :25125
مرگ در مي‌زند

كتاب «مرگ در مي‌زند» شامل داستان‌ها، مقالات و نمايشنامه‌هاي نوشته‌ي «وودي آلن» نمايشنامه‌نويس و كارگردان شاخص آمريكايي است كه عبارت‌اند از «مرگ در مي‌زند»، «گام بزرگي براي بشريت»، «سطحي‌ترين انسان»، «پرسش»،، «اعترافات يك سارق»، «خاطرات: مكان‌ها و افراد» و «دوران شوم زندگي ما».
«وودي آلن» استاد طنز و كمدي است، او با نگاهي ظريف و منحصربه‌فرد ادبيات را با نمايش و سينما گره‌زده و آثار خاصي را منتشر كرده است. داستان‌هاي كتاب «مرگ در مي‌زند» هم با درون‌مايه‌ طنز به نگارش درآمده‌اند و نقد بر افكار و احكام حاكم بر جامعه هستند.
در بخشي از كتاب مرگ در مي‌زند مي‌خوانيم
چند دقيقه بعد كه داشتم در خيابان پنجم به سمت خانه پياده مي‌رفتم، با خودم فكر كردم كه آيا دكتر هايمليخ، كه تا اين اندازه نامش در مقام كاشف مانور خارق‌العاده‌اي كه كمي پيش شاهدش بودم در خرد جمعي نقش بسته، روحش هم خبر داشت كه چيزي نمانده بود سه دانشمند. همچنان گمنام، پس از ماه‌ها جستجوي بي‌وقفه براي يافتن راه‌حلي براي اين تروماي خطرناك زمان غذا، در كشف اين مانور از او پيشي بگيرند؟ به اين نيز فكر كردم كه آيا از وجود دفترچه، يادداشتي نزديكي از اعضاي ناشناس اين گروه سه نفره خبر داشت؟ دفترچه‌اي كه خيلي تصادفي در يك حراجي به دليل شباهتش ازنظر وزن و رنگ با اثري مصور به نام «بردگان حرم‌سرا» كه قيمت ناچيز درآمد هشت هفته كاريم را برايش پيشنهاد داده بودم به من تعلق يافت. در ادامه گزيده‌هايي از اين دفترچه خاطرات را، كه صرفاً محض خدمت به علم آن را ارائه كرده‌ام، مي‌خوانيد:
۳ ژانويه. امروز براي نخستين بار با دو همكار آشنا شدم كه به نظرم هر دو آدم‌هاي جالبي هستند، منتها ولفس هايم كمترين شباهتي با تصوراتم از او ندارد. مثلاً، از عكسش چاق‌تر است (فكر كنم عكسش قديمي باشد). ريشش نه خيلي بلند و نه خيلي كوتاه اما انگار به پرپشتي علف هرز است. فقط اين نيست. ابروهايي كلفت و پرپشت و چشماني تيله‌اي هركدام اندازه يك ميكروب دارد، كه پشت عينك ضخيمش همچون شيشه‌ي ضدگلوله مدام با سوءظن اين‌طرف و آن‌طرف درحركت‌اند. تازه تيك هم دارد.
يارو گنجينه‌اي از تيك‌هاي صورت و چشمك‌هاي عصبي است كه فقط مجموعه نت‌هاي موسيقي استراوينسكي را كم دارد. با تمام اين اوصاف، آبل ولفس هايم دانشمند باهوشي است كه به خاطر تحقيقاتش بر روي خفگي پشت ميز شام در سرتاسر دنيا اسطوره شده است. وقتي فهميد با مقاله‌اش درباره «عق زدن ناگهاني» آشنا هستم خيلي خوشش آمد و اعتراف كرد كه نظريه من مبني بر اينكه سكسكه امري است مادرزادي، كه زماني به ديده ترديد به آن نگاه مي‌شد، اكنون به‌طوركلي در tim پذيرفته شده است.
برخلاف ولفس هايم كه سرووضع عجيب‌وغريبي دارد، آن‌يكي عضو گروه سه‌نفره‌مان درست همان‌گونه است كه از خواندن آثارش انتظارش را داشتم. خانم شولاميث آرنولفيني كه درنتيجه آزمايشات تركيب دي.ان.اي او نوعي موش صحرايي باقابليت خواندن آواز «مردمم را آزاد كنيد» به وجود آمد، به‌شدت انگليسي است؛ بالباس‌هايي از پارچه پيچازي و موي گوجه‌اي و عينك قاب‌دار دسته شاخي كه نصفه‌نيمه روي نوك بيني‌اش جا خوش كرده.

 

بررسی و نظر خود را بنویسید

1 2 3 4 5

 *

 *

0 نظر