شازده كوچولو

کد شناسه :33762
شازده كوچولو

كتاب شازده كوچولو از زبان خلباني روايت مي شود كه كه هواپيمايش در يكي از صحراهاي دوردست آفريقا خراب شده است و آنجا با موجود عجيبي آشنا مي شود؛ شازده كوچولو. كه از سياره اي دوردست به زمين آمده است. شازده كوچولو بسيار كنجكاو و دوست داشتني است و در ضمن اينكه سوالاتش را از خلبان مي پرسد و با او حرف ميزند، ماجراي سفرش را براي خلبان تعريف ميكند.
او از سياره بسيار كوچكي آماده است كه در آنجا تنها زندگي ميكرده است. روزي متوجه روئيدن گلي زيبا در سياره اش مي شود و بعد از بگو مگويي كه با گلش مي كند قصد ميكند كه سياره اش را ترك كند.او سفرش را آغاز ميكند به سيارات مختلفي مي رود كه آخرين سفرش زمين است.
در سياره اول پادشاهي زندگي ميكند كه به دنبال رعيت است و از شازده كوچول مي خواهد رعيت او باشد. در سياره دوم خا نه مردي خودپسند است كه دوست دارد شازده كوچولو ستايشگر وي باشد.
سياره سوم شخصي مي خواره اي است كه مدام مي خورد تا مي خواره بودنش را فراموش كند.در سياره چهارم تاجري زندگي ميكند كه مدام در حال شمردن و تملك همه چيزها، همه سياره ها و ستاره هاست و درگير عدد و رقم است، در سياره پنجم به فانوس باني برميخورد كه موظف از هر يك دقيقه فانوس يك سياره را روشن و خاموش كند چون سياره بسيار كوچك است و هر يك دقيقه به دور خود مي چرخد و شب و روزش بسيار كوتاه است.
شازده كوچولو در سياره ششم جغرافي داني را مي بيند كه در حال ثبت چيزهايي در كتاب قطور خود است اما او گل ها را چون فاني هستند در كتاب خود ثبت نميكند.
شازده كوچولو نهايتا در زمين فرود مي آيد در صحراي بي آب و علف آفريقا. او ماري را ميبيند و به او ميگويد و به او ميگويد كه حتي اگر پيش آدمها هم برود احساس تنهايي خواهد كرد و به او قول ميدهد كه اگر روزي دلش خواست دوباره به سياره اش برگردد.مي تواند او را با قدرت جادويي اش دوباره به آنجا برگرداند؛ زيرا او حلال تمام مشكلات و معماها است. او پس از آن به گلي برميخورد كه عبور كارواني را از صحرا ديده و به همين دليل تعداد آدمها را  شش هفت تا مي داند كه چون ريشه ندارند باد آنها از اين طرف به آن طرف ميبرد.
شازده كوچولو از كوهي بالا مي رود و هر چه سلام ميكند فقط صداي خودش را مي شوند و گمان ميكند كه زمين جاي عجيبي است كه آدمها هرچه را كه ميشنوند تكرار ميكنند در حالي كه در سياره خودش گلي داشت كه هميشه با او حرف ميزده، او همچنين به باغ گلي برميخورد كه مانند گل خودش در سياره خودش هستند و ميفهمد كه گلش به دروغ خودش را تنها گل جهان ميدانسته.اما در ادامه با روباهي آشنا مي شود كه نگاهش در مورد گلش تغيير ميدهد زيرا با او درباره اهلي شدن و وابستگي و زماني صحبت ميكند كه او براي گلش گذرانده و همين باعث مي شود كه گل او برايش يگانه باشد.
در آخر شازده كوچولو نزد مار بازميگردد تا به قولش وفا كند و او را به سياره خودش باز گرداند.
 

بررسی و نظر خود را بنویسید

1 2 3 4 5

 *

 *

0 نظر